تبليغاتX
خدای شاپرکها

عرفه داره میاد و من هنوز توی کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک دلم

سرگردونم... هنوز دلتنگم و هنوز غریب....

 امسال هم عرفه، اجازه ندادند عرفات باشم تا اونجا دنبالت برگردم،

 اونجا بشناسمت، نتونستم همنفس با فرشته ها باهات راز و نیاز کنم.

تا حالا صحرای عرفات رو ندیدم ولی یه صحرای دیگه رو سراغ دارم ؛

 یه صحرای خشک و کویری.

 اونم صحرای دلمه که هر بار باهات حرف میزنم یاد تو مثل بهار سبزش

می کنه. ولی افسوس! افسوس که تند باد و سرمای گناه نمی گذاره

بهار یاد تو همیشگی باشه.

گفتی: اگه ماه رمضون بهت وقت دادم و برنگشتی، باز هم عرفه وقت

 هست بیا تا دوباره با هم باشیم.

حتی گفتی: اگه آخر ماه رمضون هنوز پیرهن سیاه گناه تنت بود و عید

نگرفتی، بیا که هنوز عید قربان هست. بیا و خودت و گناهات رو قربونی

کن تا با خود من ملاقات کنی.

 چقدر مهربونی و باگذشت. من اگه صد بار هم ازت دور شدم بازم

 گفتی منتظرتم تا برگردی.

گفتی: مثل اون حاجی که تو عرفات تمام گناهاش بخشیده میشه،

یا مثل اون بچّه‌ای که تازه به دنیا اومده، پاکت می کنم.

وای. چقدر من بدبختم که با این همه محبّت و توبه، باز هم در خوشبختی

 رو روی خودم می‌بندم و گناه میکنم.

ولی نه. می‌خوام از این پوست گناه بیام بیرون و یقین دارم باز هم مثل

 همیشه بدیهامو ندید می‌گیری؛ چون آخه خودت گفتی عرفه یه روز

دیگه است، روزی به وسعت بهشت

حالا که راهم ندادن بیام عرفات، امسال می خوام توی همین

 صحرا دنبالت بگردم؛

خدا جون تو صحرای دلم عرفان و معرفت عرفه ایم ده .

اینقدر منو عاشق خودت کن تا هیچ وقت ازت دور نشم و احساس

 تنهایی کنم میدونم تو عرفه رو قرار دادی تا پاک وارد محرم حسینیت بشم

 پس کمکم کن تا دعایی که هدیه امام حسینه، یه یادگاری عاشقونه

 برام باقی بمونه .

 کمکم کن تا به اندک کار خوبی که می کنم مغرور نشم.

کمکم کن تا اگه امسال آخرین عرفه عمرم بود

 اونی بشم که تو دوست داری.

"مریم همونی که بیشتر از همه دوستت داره"


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم آذر 1388 توسط مریم

سلام دوستای خوب و مهربونم

 نوشته ای رو که میخونید داداش علیرضام وقتی هنوز

حالش خوب بود بهم داد تا بزنم به دیوار اتاقم. ازتون میخوام تا

 برای شادی روحش و شادی روح اموات خودتون یه فاتحه بخونید.

تقدیم به روح پاک علیرضای مهربون و دوست داشتنی ام.

 

اي مهربانترين مهربانان

 گفتم : خدای من ، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم

را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا برشانه های صبورت بگذارم ،

آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی که درتمام

 لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام

که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش

 می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

گفت : عزیزتر ازهرچه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از

 آنکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر

 زنگارهای روحت ریختم تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ،

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر ازهرچه

هست از این راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم

 کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ،

 می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی ، چاره ای نبود جز نزول

درد. که تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا ، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر

خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی

 دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرارنمی کنی

و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .

گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت ...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط مریم

سلام امام رضای مهربونم

منو یادت مونده آقا جون. من همونی ام که ماه پیش این

موقعها پیشت بودم و کلی باهات قول و قرار گذاشتم. همونی

که قول میده و میزنه زیرقولش.همونی که خیلی دوستت داره،

همونی که رو سیاه، همونی که ....

آقا جون خیلی دلم برات تنگ شده بود اما به روی خودم نمیاوردم

 چون میدونستم که نمیشه بیام پیشت.

آقا دلم برای ایون طلات تنگ شده ، دلم برای کبوترای حرمت،

 سقا خونه طلایییت، پنجره فولادت که همه میخوان دستمال سبز

که نه بلکه دلشونو ببندن و برن تنگ شده،دلم برای نقاره زنیهای

 دم صبح و وقت غروبت و حتی دلم برای دخیلات هم تنگ شده.

آقا اینجا دلم میگیره. اینجا هواش کثیفه، همش حالم بد میشه.

 دلم هوای معطرحرمت رو میخواد. آقا تا کی باید عکسای حرمو

ببینم و خودمو گول یزنم.

ببخشید آقا اصلا حواسم نبود دارم برا تولدت مینویسم و باید شاد

باشم ولی خودت که از دلم خبر داری چه جوری میتونم شاد

 باشم . وقتی میبینم علیرضا پیشم نیست وقتی یاد اون شبایی

میافتم که از درد میگفت یا امام رضا کمکم کن. وقتی به یاد

مریضایی میافتم که جلو پنجره فولادت موقع دعا توسل اشک

 میریختن و بلند یا وجیهاً عندالله رو میگفتن و دستاشونو اونقدر

 میبردن بالا انگار شما اون بالاهایید.

 وقتی میدیدم بعضیهاشون اونقدر بدحال 

بودن که بابرانکارد میآوردنشون، دلم آتیش میگیره .

یا امام رضا اینا امید دارن که از راههای دور و نزدیک میان پیشتون.

پس تو رو خدا شاد برشون گردون.

آقا تنها دلخوشیم شده همون تسبیح سبزه. وقتی یاد مهربونیهای

خادمات می افتم بی اختیار اشکم میریزه آقا اونها که اینقدر خوبن

پس شما چی هستید.

تورو خدا آقا اون دنیا شفاعتمون کن. دستمونو بگیریا آقا جونم ....

  


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط مریم

سلام مهربونم

امروز بیستمین روز پاییز، آره همون فصلی که من عاشقشم.

درست نه روز از روز تولدم میگذره. ولی من به قولی که نه روز

پیش داده بودم وفا نکردم.

فقط شبا همون وقتی که دنیا خوابه، همون وقتی که تنها صدایی

که شنیده میشه صدای جیرجیرکه صدات میکنم و بیاد قولی که

 بهت دادم می افتم و آروم آروم اشک میریزم تا خوابم ببره.

 دلم خیلی گرفته . کمکم کن دستام و بگیر سرم و با خجالت بالا

 نگیرم با افتخار نگات کنم.


خداجونم منو ببخش از وقتایی که با کارهام رنجوندمت و به

نشونهات توجهی نکردم و راه خودمو رفتم و هر کاری دلم

 خواست انجام دادم.


بارها دنبال یه نشونه یه در بودم اما نمی دونستم که تو خیلی

 درها رو  واسم باز کرده بودی و من بازم غافل دنبالت می گشتم

 داد میزدم کمکم کن ؟!! کمکم کن!!! ولی تو خیلی آروم صداتو

بهم رسوندی.بهم گفتی آروم باشم منو در آغوش مهربونیهات

و لطف و کرمت قرار دادی تا یه لحظه تنها باشم.


می دونم اشکهامو میبینی. اصلاً اون آرامشی که می گیرم وقتی

باهات حرف می زنم دستایی هستن که دارن اشکای منو پاک

می کنن


خدای مهربونم


درون دلم یه دنیای دیگه ایه که فقط مهر تو داخلش خونه کرده.

دیگه نمی ذارم از خونه دلم بری می دونم تو هستی همیشه

 و کنارمی اما وقتی فراموشت می کنم همش احساس می کنم

 از خونم رفتی چون جای خالیت و می بینم .

وای خدای جونم  وای بر من اگه بنده ای باشم که قدر تو ندونم

 خودمو نمی بخشم حتی اگه تو منو ببخشی ...


خدای مهربونم منو ببخش


کمکم کن خودمو ببخشم


و عشق و مهربونی ببخشم


کمکم کن
....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط مریم

 

عزیز سلام

                                     قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت

 

روزی تنها من بودم و من؛ امّا از تنهایی وحشت داشتم.

 

بی کس بودم و بی مونس؛ امّا کسی درشأن همنشینی با من

 

 نبود.

 

                                      من گنجی ناشناخته بودم در کنج غربت ...

 

با خود گفتم، اگر پرده از چهره برگیرم، شاید کسی پیدا شود که مرا

 

بشناسد و با من انس بگیرد.

 

پس آفریدم:

 

فرشته را که همه خوبیست، امّا فرشته انیس نبود و عشق

 

ندانست که چیست

 

              فضای ملکوت همچنان سرد بود و زیبایی من مستور

باز آفریدم:

 

هر چه نیست بود، هست کردم، گیاه را، حیوان را، امّا آنها هم در

 

 خور همنشینی با من نبودند.

 

عرش خالی از عشق،

 

                             باید این سکوت را شکست

 

                                                                   می آفرینم ...

 

                                      و آفرین بر من که بهترین آفریدگارم

 

به خاک پست گفتم باش، شمایلی شد؛

 

                                      نعمت را بر آن تمام کردم، آدم شد.

 

هر چند معنای سخنم را نخواهی دانست؛ امّا می گویم؛

 

                                      " من از روح خود در تو دمیدم"

 

آری، ای گل سر سبد خلقت، تو متولّد شدی

 

              من با تو چه ها کردم، انسانت نامیدم تا مونسم باشی

 

              من با تو چه ها کردم، جانشینم شدی روی زمین

 

من با تو چه ها کردم؛ چیزی در جانت به امانت گذاشتم تا باشی

 

 امین امانت! کدام امانت؟

 

اگر مرا بخوانی ، بی شک پاسخت را خواهم داد .

 

                                                  " دیدار من و تو نزدیک است"

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط مریم

 

خداحافظ سفره های رنگارنگ افطاری، خداحافظ عجله های دم

غروب و افطار- خداحافظ صفهای کوتاه و بلند آش و حلیم و نذری،

خداحافظ صفهای نان های داغ و صلواتی، خداحافظ اشکهای پر

 غنیمت،مناجات های پر فضیلت، خداحافظ شبهای پر قدر قدر،

شبهای سفید،خداحافظ سحرهای پررمز و راز،خداحافظ دعای

 ابوحمزه ثمالی، خداحافظ رمضان ماه خوب خدا و سلام بر عید.

دوستای خوبم عیدتون مبارک و طاعاتتون مورد قبول درگاه حق


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط مریم

سلام خدای شاپرکهای مهربون

مریمتم، صدامو میشنوی دوباره اومدم پیشت . دلم برات یه ذره

 شده بود. این روزا که مهمونتم وقتی سر سفره افطار میشینم و

 جای داداش علیرضامو خالی میبینم.

چشای مامانو میبینم که از قرمزی شده مثله کاسه خون یا نه

 صورت بابا رو میبینم که هر روز یه چین جدید روش می افته

 و خواهرمو میبینم که اگه یه روز نره سر مزارش اون روز بدترین

روزشه و ... دلم میگیره میخوام بیام پیشتو زار زار گریه کنم و

 باهات حرف بزنم.

 ولی خدا جون ازت ممنونم که اگه الان مصلحت دونستی پیشمون

 نباشه حداقل بعضی شبا میذاری بیاد تو خوابم و باهاش حرف

 بزنم . بازم مثل قدیما با هم بخندیم و تو سر و کله هم بزنیم ولی

چقدر زود صبح میشه و باید از اون روزا دل بکنم و بیدار شم.

خدای مهربونم  فردا شب قدر، دلمو اونقدر خالی کن که بی اختیار

 تا اسمتو میشنوم از سنگینی بار گناهام دلم بشکنه و بتونم یه ذره

 از اون اشکای چشامو نثار مظلومیت اهل بیتم کنم تا شاید روز

قیامت بتونم حتی یه ذره سرمو بالا بیارم.

این روزا وقتی به اطرافم نگاه میکنم بعضی از اون آدمها که سال

قبل با هم دعای زیبای جوشن کبیر و میخوندیم و با هم اشک

میریختیم و برا هم دعا می کردیم الآن غریبانه زیر خروارها خاک

خوابیدن و تنها و تنها چیزی که کمکشونه همون عزادری و درک

 شبای قدر بوده .

دلم میسوزه ، می ترسم ، می ترسم نکنه سال دیگه یا نه اصلاً

همین امسال من جای اونا باشم یا روی تخت بیمارستان باشم و

هی اشک بریزم و افسوس بخورم که ای کاش منم توی این

مجالسا بودم . یا اینکه اونقدر بار گناهام رو دوشم سنگینی کنه که

توان راه رفتنو هم نداشته باشم.

خداجون یه کاری کن تو این شبا لذت شنیدن دعا و مناجات

احساسی تو من ایجاد کنه که بتونم دعا کنم برا فرج آقا دعا کنم

 برای مریضا اونایی که مثل علیرضا درد میکشن ، سرطانی ها،

بیتای عزیزم که سالهاست بیمار و عذاب میکشه.

برا بچه یتیما، برا اونایی که تو همین وبلاگ باهام درد و دل کردن

و التماس دعا گفتن .

برا اونایی که تو این شبا قسمتشون نمیشه طلب عافیت کنن و

برا اونایی که دلشون مثل من گرفته و منتظر یه تلنگرند تا زار زار

گریه کنن و صدات بزنن.

خدا جون میدونم گناهام زیاد شده ازت میخوام تا تو لحظه های

غفلتم دستمو بگیری و این شبا رو بهترین شبای عمرم قرار بدی

و لیاقتی بدی که اگه عبادتت میکنم از روی عادت و ریا نباشه

 و یه جوری نگام کنی تا دوباره سوی گناه نرم.

 

"مریم همون کسی که بیشتر از همه دوستت داره "

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 توسط مریم

 یواش یواش  داره بوی ماه رمضون میاد، بوی نون سنگک

سر کوچه،بوی آش رشته های خوشمزه مامان، بوی سفره های

پر شل زرد و زولبیا بامیه، بوی حلیم داغ، نسیم خنک دم سحر،

 برنامه قشنگ ماه عسل،گریه های دم اذون، عطر مناجات و دعا،

 صدای ربنا لاتزغ قلوبنا و بلاخره آوای روح بخش اذون که توسط

 مرحوم موذن زاده اردبیلی پخش میشه

 که میگه الله اکبر ....

فکرش رو که میکنم تمام ذهنم میچرخه و انگار میخوام دوباره متولد

 بشم، چه حس خوبیه، چه ماه خوبیه، از این که میبینم همه با هم

 مهربونن ، حق هم رو ضایع نمیکنن، برا هم دعا میکنن، از ته ته دلم

 خوشحال میشم .

ایکاش بتونیم از تمام لحظه هاش استفاده کنیم و وقتی ماه رمضون

 تموم میشه دست خالی برنگردیم و سرمون رو بگیریم بالا بگیم

 امسال عوض شدیم.

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط مریم
 

بنام خدایی که حکمت خیلی چیزها رو فقط خودش میدونه.

 

امروز میخوام از علیرضا بنویسم. علیرضایی که فقط برامون خاطره گذاشت و رفت.

علیرضا داداشی مهربونم، سالها پیش در اثر یه زمین خوردن خیلی ساده که البته برای ما سادست ولی برای اون که مشکل انحراف ستون فقرات داشت اونقدرا ساده نبود و اون ضربه ضربه بزرگی براش بود و موجب شد که دچار ضایعه نخایی بشه و دیگه نتونه به خوبی راه بره و دیگه نمازاشو نشسته بخونه. ولی با این حال تحمل و ایمان خیلی زیادی داشت و همیشه  شکر گذار خدا بود. خانواده خوبی داشتیم توی همه این سختی ها باهاش بودیم عصرا و روزای تعطیل همش در حال گردش  بودیم. پسر فعالی بود با این شرایط کلاس معرق و گیتار هم میرفت. نمی گذاشتیم با این مشکل زیاد کمبودی تو زندگیش احساس کنه. شبای محرم با هم میرفتیم هیئت . خلاصه خدا  رو شکر زندگی خوبی داشتیم با امیدی که داداشی به زندگیش داشت روز به روز وضعیت پاهاش بهتر میشد.

تا اینکه چند وقت پیش یه سرماخوردگی باعث شد که علاوه بر مشکلات قبلیش مشکل تنفسی هم پیدا کنه. اوایل فکر نمیکردیم اینقدرا هم مشکلش جدی باشه مرتب دکتر میرفت و به جای اینکه حالش بهتر بشه بدتر میشد. دیگه کارمون شده بود از این بیمارستان به اون بیمارستان از دولتی گرفته تا خصوصی. تا اینکه مجبور شدیم براش کپسول اکسیژن و کلی دستگاههای کمک تنفسی دیگه بگیریم.

 اما اون بیچاره از شدت نفس تنگی التماس میکرد که درجه کپسول رو زیاد کنم ولی هر چی هم زیاد میکردم بازم فایده ای نداشت  یادمه علیرضا همش غصه میخورد و میگفت مریم برام دعا کن دیگه روم نمیشه تو روی بابا نگاه کنم ببینم بازم داره التماس این و اون رو میکنه که سر کپسول رو بگیرن و کمکش کنن تا با هر بدبختی کپسول رو از پله ها بالا بیارن . 

یاد روز چهارشنبه سوری افتادم، هر سال لحظه شماری میکردم که زودتر این روز بشه ولی پارسال درست همون موقعی که مردم تو خیابونها خوشحال بودن و خوش میگذروندن من باید التماس راننده آژانس رو میکردم که زودتر مارو برسونه بیمارستان چون داداشی مهربونم داشت از شدت نفس تنگی روی پاهای من  کبود میشد و من برای این که اون نارحت نشه رومو میکردم اون طرفو با چه بدبختی خودمو کنترل میکردم که گریه ام نگیره و زیر لب براش حمد شفا میخوندم تا اینکه رسیدیم بیمارستان، اون روز پرستارای اورژانس روزای آخر سال رو جشن گرفته بودن اونها می خندیدن و ما گریه می کردیم اونها براشون جون کندن یه مریض عادی بود ولی برای ما ...

یاد اون شبایی که اون از کمبود اکسیژن و مشکلاتی که داشت کلافه بود و امام رضا رو صدا می کرد و تا صبح همگی بالا سرش میشستیم. من بیشتر وقتا سرمو می کردم زیر پتو و هر چی دعا بلد بودم از حفط میخوندم و آروم گریه میکردم.

یاد اون روزی که با بدبختی رفتیم پیش یه دکتر خوب که همکارم معرفی کرده بود اون روز، دکتر دیر اومد و دستگاه اکسیژنشم از شانس بدخراب شد و باز نفس تنگیش شروع شد تا اینکه بلاخره دکتر اومد و وقتی رفتیم پیشش دکتر آب پاکی رو ریخت رو دستمون و گفت اگر با اینوضعیت بخوابه میره تو کما آخه اون چند ماهی بود که دیگه نمیتونست بخوابه  

آخرشم علیرضای عزیزمون از همونی که همیشه میترسید سرش اومد و رفت تو کما. اونقدر حالش بد بود که دیگه به دل خودمون هم افتاده بود که داره از پیشمون میره. با خواهرم رفتیم مسجد و از نماز گزاران خواستیم که براش امن یجیب بخوانند، تا شاید دل یکی بشکنه و خدا علیرضامونو شفاش بده . یه شماره هم داشتم که به حرم امام رضا وصل میشد به اونجا هم زنگ زدیم و التماس کردیم به امام رضا ولی بازم فایده ای نداشت. یکی دو روز گذشت بازم حالش بدتر شد دیگه دوست نداشتم خدا بیشتر از این عذابش بده آخه اون خیلی پاک بود. دیگه برا شفاش دعا نکردم گفتم خداجون هر جور صلاح میدونی همون کارو بکن ولی تحملش رو به مابده.

 یادمه داشتم زیارت عاشورا میخوندم که خالم زنگ زد و گفت تو تماسی که با بیمارستان داشته گفتن امروز صبح حالش یه دفعه بهتر شده. البته ما مرتب زنگ میزدیم ولی به ما عکس این مطلب رو گفته بودن ولی همین یه ذره امید هم برای ما کلی خوب بود. خالم منزلش نزدیکتر به بیمارستان بود اون سریع خودشو رسوند بیمارستان و با بابدبختی رفت پشت در ICU ولی راهش ندادن گفتن الان دارن لباساشو عوض میکنن. ما هم مدام با خاله در تماس بودیم. خاله میگفت نذارید گوشی اشغال باشه تا من رفتم تو گوشی رو بدم علیرضا تا با مامان صحبت کنه ولی وقتی خاله زنگ زد دیدم اصلا نمیتونه حرف بزنه و داره گریه میکنه گفتم چی شده گفت علیرضا راحت شد. علیرضا دستای منو گرفت و رفت پیش خدا. گفتم خاله مگه نگفتی حالش خوبه، دارن لباساشو عوض میکنن. گفت آره خاله جون منم همین فکر و میکردم ولی اون موقع داشتن بهش شوک وارد میکردن تا بتونن برگردوننش.

 هنوز یادم آخرین نگاهاش قبل از اینکه بره تو کما. همه رفتن برای آخرین بار باهاش حرف زدن ولی من طاقت نداشتم میدونید چرا چون من دوست نداشتم اونو اونجوری ببینم همش میگفتم وقتی خوب شد میبینمش ولی دیگه ندیدمش، از این دلم میسوزه که کاش برای آخرین بار روی ماهشو میبوسیدم و ازش خداحافظی میکردم ولی ...

 دیگه نمیتونم چیزی بنویسم.

مگه میشه با  کمی  اشک  همه چی پاک  بشه       به همین راحتی چشمات اسیر  خاک بشه

مگه میشه لباتو ببندی و با هیچ کسی حرف نزنی       مگه میشه این همه حرف  بمونه  نگفتنی

یه دنیا حرف  تو  دلمه   میخوام   برات    بخونم            اگر که مردم بذارن ، میخوام  پیشت  بمونم

خونه     بدونه   تو   دیگه  لطف  و   صفا   نداره           گلای   جلو ی  خونمون  رنگ  و  جلا  نداره

رو  تاقچه  خونه  هنوز،  یه  قاب   عکس   رنگیه           هر  کی میاد به  من میگه چه پسر قشنگیه

میریزه اشک از تو چشام، برا تو دونه دونه                         میگن که این مشیت  خدای  مهربونه

پاشوجونم، پاشو جونم، اشکارو از چشام بگیر                  پاشو دستامو بگیر،پاشو دستامو بگیر

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط مریم

سلام مهدی جان، تولدت مبارک باشه مهربونم 

مهدی جان، خیابونها رو دیدی چه قشنگ شده. دیدی چه کسایی برات چراغونی کردن. یه کسایی که اصلا به تیپ و قیافشون نمیخوره تو این وادی ها باشن. ولی عاشقتند. این بچه ها با چه ذوق و شوقی توی خیابونها راه افتادن و برات شیرینی و شربت پخش میکنن. چقدر قشنگ وقتی میبینم همه با هم مهربونند. وقتی بچه ها وسط خیابونها با سینی های شربت وشیرینی می ایستن و ماشینها رو نگه میدارن و ازشون پذیرایی میکنن . وقتی همه جلوی مغازه هاشون رو تزئین کردن. روی پرچم هاشون رو خوندی چیا نوشته، روی بعضی هاشون نوشته مهدی بیا مهدی بیا.

 ولی حیف سالهای دیگه روز تولدت یه حال و هوای دیگه داشتیم. با علیرضا با یه ذوق و شوق خاصی پرچم سبز یا مهدی رو برات میزدیم تا شاید تو بیای و گذری کنی از جلوی خونمون و ببینی ما هم منتظرتیم. یادمه با علیزضا تو همچین شبی میرفتیم توی خیابونها و  چراغونی ها و جشنی که مردم گرفته بودن و تماشا میکردیم و کلی شاد میشدیم اما امسال خوشحالم از اینکه تولدته ولی توان اینکه بدون علیرضا برم و تو جشن هات شرکت کنم رو ندارم. ای کاش حالا که علیرضا پیش ما نیست تو مهمونی که مادر همه عالم (فاطمه زهرا) برات گرفته علیرضای ما هم پیش امام حسین و حضرت عباس و ... باشه.

مهدی جان امروز که جمعه است، میگن جمعه ها روز ظهورت، ای کاش این جمعه همون جمعه ای که میگن باشه. خدا کنه غروب نشه و ببینم نیومدی. یعنی میشه امسال خودت بیای تو جشن تولدت، اگه بیای این مردم چکار میکنن. اینا که ندیده اینجور عاشقانه برا تولدت شادی میکنن، مطمئنم که اگه ببیننت  حتما جونشونو برات میدن.

مهدی جان، میدونم خودتم دوست داری بیای ولی این ماییم که باعث شدیم با گناهامون جلوی اومدنت رو بگیریم. همین خود من، وقتی فکر میکنم از اون نیمه شعبان تا این نیمه شعبان چکارایی کردم، روم نمیشه سرمو بیارم بالا بگم فقط دلتو شکوندم.فقط با کارام باعث شدم اشکتو در بیارم. چقدر برای من گریه کردی چقدر کمکم کردی، من که دیگه فکرشم نمیکردم به این زودی ها بیام جمکران ولی تو دوباره دعوتم کردی تا بیامو مسجد قشنگت رو ببینم. سه شنبه شب که اومده بودم جمکران، وقتی خودمو بین خوبات دیدم، یادته بهت چی گفتم، گفتم: آقا جون حالا که لابه لای خوبات نشستم جوری منو تحویل بگیر که آبروم نره، یه جوری که نفهمن من همون آدم بدم. ازت ممنونم تو هم خیلی خوب از مهمونت پذیرایی کردی. مهدی جان وقتی دعای توسل رو میخوندن دیدی مردم چه جوری زجه میزدن. صدای گریه هاشون رو شنیدی.آقا جون این مردم خیلی گرفتارن. خیلی مریض دارن. به خدا وقتی داشتم می اومدم خیلی ها التماس میکردن که رسیدم اونجا براشون دعا کنم. تو رو خدا به همین روز عزیز عیدی همشون رو بده.

اون روز که داشتم می اومدم اونجا بعضی ها بهم می گفتن این جمکران چی داره که تو، تو این گرما میری اونجا. نمیدونستم باید چی جوابشون رو بدم تا قانع بشن. این یه حسی بود که فقط خودم میفهمیدم و نمیتونستم بهشون بگم. وقتایی که می یام اونجا، وقتی که گریه ام میگیره یه حس خیلی خوب بهم دست میده که به محض اینکه چند وقت میگذره دوباره دلم واسه اون گریه ها تنگ میشه، میدونی این گریه ها چیه گریه دلتنگیه، این ناله ها ناله دلتنگیه. همش میگم ای کاش اون گریه ها تموم نشه تا سه شنبه دیگه یا ماه دیگه و یا سال دیگه اگه خدا بخواد بیام جمکران و دعا توسل بخونم. پس زودتر با ظهورت دل همه رو شاد کن.

 

خسته ام منو نگاه کن آقا جون                         حاجت منو روا کن آقا جون

    تو که آبرو داری پیش خدا                          فکری هم به حال ما کن آقا جون

تو عزیز علی و فاطمه ای                             امشبم منو دعا کن آقا جون

 

خدایا: مرا یک چشم بهم زدن به خودم وا مگذار


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط مریم
درباره وبلاگ
خدایا به هر چه دل بستم تو دلم را شکستی, هر كجا خواستم دل دردمندم را آرامش دهم تو او را از من گرفتي و در ميان طوفانهاي وحشت زاي حوادث رهايم كردي تا به هيچ چيز و هيچ كس جز تو دل نبندم


سلام دوستان من
اين وبلاگ رو که به پيشنهاد عزيزي ساختم در مورد کسيست که هنوز باورم نميشه که رفته باشه هنوز نميتونم فکر کنم و ببينم که پيش ما نيست. او پرواز شاپرکها را ديد، شاپرکهايي که فرشته بودند و به استقبالش اومده بودن اون ترديد داشت که استقبالشون رو قبول کنه يا نه تا اينکه دو روز فکر کرد تا پيش ما باشه يا اينکه با شاپرکها به دنياي ابدي بره و بالاخره هم رفت. اون پرواز کرد و رفت پيش خداي شاپرکها و ما رو تنها گذاشت .
آرشيو مطالب
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

Blog Skin