عليرضاي مهربونم سلام
باورم نميشه كه سومين ساگردت شده و تو پيشمون نيستي.
اين روزا با يادآوري خاطراتت بيشتر از هميشه دلم ميگيره و بهت نياز دارم.
خوشبحالت كه رفتي كاش من رو هم خدا مياورد پيشت.
روز به روز از اين دنيا بيشتر و بيشتر خسته ميشم.
اينقدر مشغله هاش زياد شده كه حتي يه وقتايي يادم ميره باهات حرف بزنم
و واست غريبه شدم.
بعضي وقتا بدجوري جاي خالي تو حس مي كنم.
مخصوصا وقتايي كه خانوادگي ميريم بيرون. ياد بعضي از شوخيات ميوفتيم و
همگي با هم مي خنديم.
ولي اين خنده خودت ميدوني كه ظاهري و از ته دل، دلمون خونه از دوريت.
اينقدر فشار زندگي و كار رو سرم زياده كه وقتي عصرا زود ميرسم خونه و هوا
يه كم مونده تاريك شه،
اولين جايي كه آرامش رو بهم برميگرده، سر مزار قشنگته.
اونجا يه جورايي برام شده يه جاي مقدس.
با خوندن يه يس سر خاكت دوباره ميشم همون مريم به ظاهر هميشه خندون،
كه دوستان فك مي كنن آخر بيخياليم.
از وقتي رفتي مامان جاي خاليتو با گلاش پر ميكنه. تمام خونه رو كرده غرق گل.
هر كي مياد تو خونه ميگه انگار اينجا نمايشگاه درست كردين.
مردم نمي فهمن كه اگه با گلا هم خودشو سرگرم نكنه كه دق مي كنه.
عليرضا برام خيلي دعا كن. بد جوري كم آوردم.
خدا جون مواظب داداش قشنگم باش....
وقتي سوار اتوبوس شدم باورم نميشد منو هم با اين دل سياه آقا طلبيده باشه. واقعا مثل خواب بود. وقتي اتوبوس حركت كرد چشماي پر از اشك مردم رو مي ديدم كه التماس دعا مي كردن و اشكهاي من بود كه بي اختيار ميريخت و زير لب براشون آرزومي كردم كه كاش اونا هم مي اومدن.
نمي دونم از كجاي سرزمين عشق براتون تعريف كنم. لحظه لحظه اش برام خاطرس. حال و هوايي داشت كه دوست داشتم هيچ وقت برنميگشتم ايران. واقعا قشنگي هاي اونجا رو نميشه توصيف كرد.
روز خوبي نجف رسيديم. پنج شنبه شب بود و دعاي كميل. آرزوم بود كه يه شب دعا كميل رو تو حرم اميرالمومنين بخونم. دل توي دلم نبود. وقتي گنبد طلايي شو ديدم. دم اذون مغرب بود يه گوشه نشستم و آروم آروم دعا كميل رو خوندم و اشك ريختم. ياد دعا كميلايي كه تو مسجد سيد الشهدا مي خونديم افتادم كاش همگيشون اينجا بودن و با هم دعا رو مي خونديم.
باورم نميشد كه اومدم. آخه من كجا و ايوان طلاي علي كجا ؟ من كجا و مسجد سهله كجا؟ من كجا و مسجد كوفه كجا؟ چقدر جاي عليرضامون خالي بود.
سه روز نجف مثل برق و باد گذشت و به شب وداع با اميرالمومنين رسيدم. شب رو تا دير وقت يه گوشه صحن ايون طلا نشسته بودم و به گنبد زل زده بودم. دل كندن ازش خيلي سخت بود ولي بايد ميرفتيم. گوشه گوشه صحن پر بود از كاروانايي كه اونا هم مثل ما آخرين شبشون بود و داشتن دعاي وداع رو مي خوندن. با اونا تا نماز صبح هم ناله شدم .
نمي دونم خاطرات كربلا رو چه جوري بگم. باورم نميشد كه يه روز بتونم حرم عاشقان حسين رو زيارت كنم. وقتي خودمو روبروي شيش گوشه ديدم ديگه دست خودم نبود مثل ديوونه ها اشك مي ريختم و ازش تشكر مي كردم كه بهم اجازه داده تا با اين همه گناه بتونم بيام زيارتش. هنوز بوي عطر حرم موقع نماز مغرب يادم مونده. جاي همتون خيلي خالي بود.
واي از حال و هواي بين الحرمين و قدم زدن توش هر چي بگم كم گفتم. واقعا قشنگ و ديدنيه. با ديدن حرم حضرت ابوالفضل دلم یه جوری میشد و پاهام به لرزه مي افتاد. واقعا باب الحوائجه. نمي دونم چرا تو حرم حضرت ابوالفضل احساس مي كردم كه خيلي آقام غريبه. آخه هر بار كه ميرفتم حرم خيلي خلوت بود.
شب آخريادمه سه شنبه شب بود. و براي ولادت حضرت زينب بين الحرمين رو تزئين كرده بودن. يه نگام به حرم آقام حسين بود و نگاه ديگه ام به حرم باب الحوائج. تو بين الحرمين دعاي توسل و دعاي وداع رو همگي با سوز دل خونديم. وداع اون روز خيلي خيلي سخت بود. وقتي تجسم مي كردم كه حضرت زينب چه جوري تونسته وداع كنه دلم آتيش مي گرفت. ياد روزي افتادم كه براي آخرين بار صورت عليرضاي عزيزمو ديدم و زير لب خداحافظي كردم.
براي آخرين بار نگام رو به گنبد طلايي آقام ابوالفضل كردم گفتم حالا كه دارم ميرم مارو يادت نره ها. خيلي ها آقا آرزوشونو بيان اينجا. آقا همه ميگن تو باب الحوائجي نذار دست خالي برگردم و ....
حالا كه برگشتم دلم براي تك تك لحظه هاش يه ذره شده ولي حيف كه من اين قدر بي معرفتم.
گفتم كربلا بيام ميشم اوني كه تو خواستي ولي بازم نشد. فك نمي كردم به اين زودي ازشون دور بشم از خودم بدم مياد وقتي كربلايي شدم ولي هنوز دلم پراز گناهه.هنوز خيلي فاصله دارم. وقتي به نمازام فكر مي كنم بيشتر شرمنده ميشه. آخه ديگه فك نكنم حتي فرشته ها هم زحمت نوشتنشو به خودشون بدن.
می دونید دلم چی می خواد؟
دلم ميخواد بي هوا وسايلم و جمع كنم و برم بليط مشهد بگيرم و يه گوشه صحن همون جايي كه زير بارون برات كربلا رو آقا بهم داد بشينم و زار بزنمو بخوام كه كمكم كنه و لياقت بهم بده تا كربلايي بمونم.

سلام داداش قشنگم
با اینکه خیلی دلم گرفته ولی دلم نیومد تولدت رو تبریک نگم...
داداشی دل هممون برات تنگ شده. ایشالا هر جا هستی خدا قشنگترین هدیه رو بهت بده.
خدا جونم سلام
مثل هميشه بازم دلتنگت شدم. توي اين چند وقتي كه گذشت كلي حرف روي دلم
مونده بودولي حتي نتونستم از دلتنگي هامم اينجا بنويسم.
ببخش كه یه وقتایی از سر بیحوصلگی و فراموشکاری بهت گله کردم،
شرمندهام که منو تو تموم لحظههای ناشکریم و توی تموم لحظههای بیصبریم
با محبت تحملم کردی، نه تنبیهم کردی نه حتی ذرهای محبتت رو ازم دریغ کردی.
بلكه توی تنهاترین لحظات تنهاییم، درست تو لحظههایی که فکر میکردم هیچ کس نیست
كه باهاش حرف بزنم، واسم نشونه میفرستادی که: من خودم تا آخرین لحظه باهاتم.
گريه ام ميگيره وقتي احساس مي كنم كه هر وقت مي خوام ببینمت بیدرنگ با مهربونی
در رو به روم باز مي كني و منو تو آغوش مهربونيات جا ميدي و به گناهام نگاه نمي كني؛
ازت ممنونم كه حذفم نکردی و با اينكه همیشه دست خالی به دیدنت اومدم،
تو همیشه با دست پر روانهام کردی .
هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی كه انگار مدتهاست منتظرم بودی.
هر وقت ندونسته از بیراه سردرآوردم خودت منو صدا کردی ،
حتي گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره
منو از ادامه راه غلط منع کردی.
خدايا ازت مي خوام منو به اون نقطه برسوني که همیشه یادم بمونه،
همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهراً همه چیز عذابآور و دشوار باشه .
خداجونم از وقتي از پيش امام رضا اومدم همش دلم اونجاست.
چه روزاي خوبي بود. مثل هميشه زود تموم شد.
هنوز بوي اسفندي كه دم غروب تو صحن ميپيچيد رو احساس ميكنم.
روز آخر چقدر دلگير بود. آسمونم دلش مثل من گرفته بود.
اينو از نم نماي بارونش فهميدم. همه جا بوي محرم گرفته بود.
گروهي كه اومدم بودن كنج صحن حرم مداحي مي كردن مي گفتن
پارسال ما برات كربلامون رو از امام رضا گرفتيم. اونجا ازش خواستم به هممون لياقت
زيارت كربلا رو عطا كنه. من كه تا حالا نرفتم ولي كسايي كه رفتن انقدر تعريف كردن
كه انگار اونجا يه گوشه از بهشته.
چند روز ديگه عرفه از راه ميرسه بازم دلم مثل هميشه دلتنگ اون روزه.
نمیدونم چرا روزای قبل از عرفه یه حس عجیبی بهم دست میده؟
همیشه قبل از این روزا یه دلشوره عجیبی دارم.
خدایا!با اینکه بدم و روسیاهم اما دوستت دارم.
همه امیدم اومدن تو مجالس اهل بیته .اینو ازم نگیر .
شنیدم که اگه بخواي یکی رو تنبیه کني
بدترین تنبیه اینه که لذت عبادتت رو ازش ميگيري!!!
هیچی نمیخوام !فقط خودت! با تو بودن از همه چی بهتره!!!
از اعتکافم که هیچی نمونده همه رو خراب کردم. شبای قدر و رمضون رو هم که...
الان دیگه امیدم به عرفه هست!
خداجون!ین دفعه رو دیگه یه کاری کن آدم شم. برا تو که کاری نداره!
عرفه یه فرصت خوبه برا عهد بستن با خداست. یه عهد جدی و درست .
از خدا بخوایم کمکمون کنه. یادمون نره که فقط خودمون پا نشیم بریم
یه نفر هم یه نفره هاااا!
التماس دعا
یا زهرا (س)
دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
خورشید همیشه خندان،آسمان همیشه آبی
زمین همیشه سبز و کوههای همیشه قهوه ای
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاککن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته پاککن و گچ های رنگی کنار تخته
برای اولین زنگ مدرسه
برای واکسن اول دبستان
برای سر صف ایستادن ها
برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته
دلم برای مبصر شدن ، برای از خوب ، از بد
دلم برای ضربدر و ستاره
دلم برای ترس از سوال معلم
کارت صد آفرین
بیست داخل دفتر با خودکار قرمز
و جاکتابی زیر میزها ، جانگذاشتن کتاب و دفتر
دلم برای لیوانهای آبی که فلوت داشت
دلم برای زنگ تفریح
برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها
برای لیلی کردن
دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم
برای اردو رفتن
برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن
دلم برای روزنامه دیواری درست کردن
برای تزئین کلاس
برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای خنده های معلم و عصبانیتش
برای کارنامه.... نمره انضباط
برای مُهرقبول خرداد
دلم برای خودم
دلم برای دغدغه و آرزو هایم
دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شد
نمی دانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند کودکی ام را جا گذاشتم
کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را دوباره به طرفم پرتاب کند؟
این روزها بیشتر از همیسه باهات حرف میزنم.
کاش هیچ وقت این مهمونی تموم نمیشد.
کاش همیشه در مهمون خونت باز بود. به قول آبجی مرجان
کاش حداقل یه روز تو ماههای دیگه سال همگی دور هم جمع میشدیم
و احیا می گرفتیم.
می دونم همیشه در کنارم هستی و این منم که فقط بعضی وقتا
خونه دلم رو برات باز میکنم.
با اینکه فکر می کردم روزه گرفتن تو تابستون و با این گرماخیلی سخت باشه
ولی از وقتی سایه مهربونتو رو سرم احساس می کنم
گرما و عطششم برام دلنشین و لذت بخش میشه.
خدا جون کاش یه کاری می کردی زودتر میرفتم مشهد.
آخه خیلی دلم برا امام رضاتنگ شده
هوس کردم زانو بزنم کنار پنجره فولاد قشنگش و یه عالمه حرف باهاش بزنم.
کاش یه دعای توسله دیگه یه گوشه صحن روبروی گنبد طلا می خوندم.
یعنی میشه به این زودی برم پیشش خداجون؟
ماه رمضون دوباره از راه رسيد. ماه آبي تر شدن تمام قلب ها.
ماهي كه تمام لحظه هاش با زمزمه ي «خدا، خدا» بزرگ شده.
ماهي كه تمام دقيقه هاش پر از صلواته.
ماهي كه دعاها و آرزوهاي آبي، زودتر برآورده ميشه.
ماهي كه دستها دوباره به طرف آسمون بلند ميشه و انگار آسمونم نزديكتر شده.
من دلم تنگ شده براي غروب هاي قشنگ اش، سحر بيدار شدنش،
برای صداي ربنا، دعا كردن سر سفره افطار و چيدن سفره قشنگ افطاري،
برای اذون مغرب كه مرحوم موذن زاده مي خوند؛
انگار اذون هاي اين ماه يه جور ديگست و بيشتر به دل آدم مي شينه!
من دلم تنگ شده بود برات ماه رمضون.
براي وقتايي كه آدم احساس مي كنه خدا نزديك تر از هميشه است
و آغوش مهربونشو بيشتر از هميشه حس مي كنه.
چقدر لحظه شماري كردم تا زودتر شروع بشه.
خداجون ازت ممنونم كه بهم اجازه دادي تا يه بار ديگه بتونم بيام تو مهمونيت
با اينكه قلبمو سياهي و تاريكي پر كرده.
خداجون کمکون کن تا این این شب و روزا رو خوب درك کنیم .
آمین
آقاي خوبيها سلام
ممنونم كه ديشب بازم بهم اجازه دادي تا پا تو حريم قشنگت بذارم. مي دونم لياقت تو رو ندارم. آقا خيلي دلم دوباره برات تنگ شده انگار نه انگار كه ديشب پيشت بودم. وقتي مسجد قشنگتو ديدم. دلم يه جوري شد. باد تمام گناهام افتادم. ياد روزاي قشنگ اعتكاف افتادم. ياد قول هايي كه زدم زيرش افتادم. ياد عصراي جمعه كه دلم مي گرفت افتادم.
ممنونم كه دوباره نگام كردي. آقا ديشب دوباره دوست داشتنتو حس كردم و به همون اندازه شرمنده شدم. آقا تو به خوبي خودت منو نگاه كن. مي دونم خيلي بدم. مي دونم دير اومدم. ولي آقا به حق زائرات تنهام نذار. خودت كمكم كن و دستمو رها نكن. آقا نگاه كن دوباره اشكام زاري شده. وقتي اشكم ميريزه يه حسي بهم ميگه يعني وصل شدم بهت. آقا اين لحظه ها رو هيچ وقت ازم نگير.
آقا جونم چند روز ديگه تولدته. ميدونم كارام درست نيست و بهت وفادار نبودم. ميدونم به خاطر گناه هايي كه منو امثال من انجام ميدن ظهور نمي كني. ولي باور كن اون ته ته قلبمون شوق دیدار شما، شوق زیارت شما و شوق رضایت شما موج میزنه.
پس آقا بيا و چشمهايي كه منتظرت هستن رو نوراني كن.

ميترسم، ميترسم تو نباشي و اشكهاي غريبانه تو باشد كه از آسمان بر صورت
روزگار فرو ميچكد.
وقتي تو نيستي
باران تمام اشكهاي دلتنگ را هم نوا با خويش جاري مي كند و بغزها را ميشكند.
وقتي تو نيستي
باران همان نبودن توست كه قطره قطره گريه مي شود برجاي جاي زندگي.
باران را بي تو نمي خواهم.
وقتي كه نمي دانم تو در كجاي زمين بر خطاهاي من اشك ميريزي و
گناه هاي مرا دلنگراني.
باران را نمي خواهم،
كه باران اشك توست براي ششستن زمين از تمام بدي ها و زشتي ها.
من اشك تو را نمي خواهم . طاقت ندارم.
وقتي تو نيستي باران را نمي خواهم. حتي اگر زيباترين و زلال ترين باشد.
تو بايد بيايي كه باران به اصالت خويش بازگردد.
تو بايد باشي تا باران به مژده آسماني بدل شود و اميد را زمزمه كند.
و زمين، حرم امن خدا بود، ولي من بنده خوب خدا نبودم.
من كه زندگي ام سرشار از شادي است، آن را احساس نمي كنم.
احساس پوچي از درونم شعله مي كشد.
نمي توانم آنچه را مي بينم باور كنم: من گم شده ام.
خدايا ؟! من فرار مي كنم يا دنيا؟!
گريه، ناله، اشك ... و ناگهان اميد در دلم جوانه زد.
خاك هاي لباسم را مي تكانم، غم هايم را پشت در مسجد چال مي كنم.
من معتكف مي شوم.
مثل يونس در دل نهنگ. من در دل دنيا معتكف شده ام.
من بنده ستمكار تو هستم خدا.
روز اول سخت و آسان، امروز سيزدهم رجب است.
امروز روز آشنايي است، مرا به ياد مي آوري خدا؟!
نماز خواندم و توبه كردم. از فكر هاي بد، از كارهاي ناشايست. از فراموشي مبهم زندگي.
من تو رافرموش نكرده ام، اي دوست.
و روز دوم فرا رسيد. نه گرسنه ام، نه تشنه. نه بيدارم، نه خواب.
مي دانم امروز چهاردهم رجب است.
خورشيد زيباست، آسمان آبي پيداست. اما من اينها را بر سقف آبي مسجد مي بينم.
از بيرون بي خبرم، اما درونم را مي بينم، خودم را تماشا مي كنم.
در صورت مردم، درآيات قرآن.
و باز در روز دوم آفتاب غروب مي كند.
سجاده ام را باز كرده ام ، امروز روز سوم است.
ظهر روز سوم لقمان، ياسين، انعام، بني اسرائيل و كهف. همه را به شهادت مي گيرم.
شما آيات قرآن مي دانيد، كه من عاشقانه خدا را دوست دارم. توبه كرده ام و پشيمانم.
شايد بدون ياد خدا زنده باشم، ولي زنگي نمي كنم.
از نعمت هاي خدا بهره نمي برم. من آلودگي هايم را پاك كرده ام.
حالا ديگر پاك پاكم. ديگر مي توانم به شادي سرم را بالا ببرم.
من خودم و تو را تصوير مي كنم و دريايي اشك كه گناهانم را پاك كرد.
دعايم برآورده شد، دوستي ام پذيرفته شد و من قبول شدم.
نوشته: محدثه جليل وند
خدايا! كمكم كن تا نلرزم و نشكنم و نيفتم.
يادم باشد
نداشتن عشق را در سجده هاي مكرر پنهان نكنم.
يادم باشد
كميت عبادت مهم نيست، بلكه كيفيت آن مهم است.
يادم باشد
زبان محبت با خدا تنها، زبان دل است.
یادم باشد
وقتی دلم برای خدا تنگ شد دنبال بهانه ای برای گریه کردن نباشم .
بی هیچ عذر و بهانه ای بی هیچ مقدمه و توجیهی به سوی خود او بروم .
يادم باشد
بهترين دوست خودم باشم.
يادم باشد
كه خدا تنها به دل آدم ها نگاه مي كند.
یادم باشد
اگر چشمانم خیس میشود نه از جفای دوستان که از خطای خودم به درگاه خدا باشد .
يادم باشد
به خدا دروغ نگويم.
و در آخر يادم باشد
زندگي را جشن بگيرم، هر چند خيلي خسته باشم.
بانوي آب و آيينه، كوثر زلال رسول خدا، زهراي مرضيه
سلام
آفتاب شام غريبانت را به انتظار نشسته است،
حال آنكه غريبانت از همان لحظه اي كه غريبانه در سينه ناپيداي بقيع غروب كردي
و كوثرانه به آغوش پدر بازگشتي، به شام حسرت نشسته اند.
شانه هاي مولا همان شانه ها كه در بدر و خيبر و احد لحظه اي نلرزيده بود
آرام آرام و بي صدا مي لرزد و از نگاه هاي پدرانه علويش باران فراق باريدن گرفت.
دير زماني نيست كه پيامبر مهرباني را تنها و تنها و تنها به آغوش خاك سپرد
كه امروز بايد در نبود زهرايش سر به درون چاه فرو برد و تنهايي هايش را دوباره
تنها و تنها و تنها گريه كند.
مادر، بهترين واژه آفرينش
مادر، همه نيايش هاي شبانه در پيش چشمان حسن و حسين
مادر، همه روزهاي تنهايي علي بعد از پيامبر و
مادر، همه دردهايي كه عاشقانه كشيد و پر كشيد.
مادر مظلوميت حسن و حماسه حسين، مادر غربت و اسارت زينب
دستهاي نيازم به سوي آسمان مهرباني خدايي بلند شده كه كوثري چون تو را آفريد.
يا فاطمه، يا فاطمه، مي دانم كه هر جا كه دلي شكست
چون تو زهرايي هست كه مي شود به دامان پاكش اميد شفاعت داشت.
یا فاطمة الزهراء اغیثینی
منبع: ایمان لطفی
بلاخره چند روز ديگه عيد ميشه. عيدي كه خيلي ها براي اومدنش لحظه شماري مي كنن.
منم پيشاپيش آغاز سال نو رو به همتون تبريك مي گم.
اميدوارم كه سالي سرشار از شادي و سلامتي داشته باشيد.
بچه ها خيلي سعي كردم حداقل برا عيدم كه شده شاد بنويسم، ولي بازم نشد.
آخه خيلي سخته كه سر سال تحويل همه كنار سفره هفت سين باشند،
ولي جاي يه نفر، جاي كسي كه هميشه با خنده هاش دل همه رو شاد مي كرد خالي باشه.
شما نمي دونيد چقدر سخت بود موقع خونه تكوني. وقتي با مامان داشتيم اتاق عليرضا رو تميز
مي كرديم هر كدوم از وسایلاش برامون يادآوري يه خاطره بود. مامان همش گريه مي كرد.
من همش مي خواستم يه كاري كنم كه كمتر غصه بخوره ولي نمي تونستم.
نمي دونم تا حالا اين تجربه رو داشتي كه بخندي ولي دلت گريون باشه و نخواي كسي بفهمه.
واقعا سخته بخواي با آب خوردن بغزت رو بفرستي پايين اما يه دفعه اشك از چشمات جاري بشه.
منو ببخشيد كه ناراحتتون كردم. بخدا اگه اينجا هم بخوام ادعاي شاد بودن بكنم ديوونه ميشم.
اينجا تنها جايي كه بعد از خونه خدا مي تونم راحت حرفاي دلم رو بزنم....
------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام خدا جونم
تو آخرين روزاي سال اومدم پيشت بازم بگم كم آوردم. بازم دلم مثل هواي ابريت گرفته.
هر چي به دستام نگاه مي كنم. خاليه خاليه.
خدايا جز يه كوله پشتي پر از گناه هيچي از اين سفر برات سوغات نياوردم.
بازم منتظرتم كه مثل هميشه به استقبالم بياي و خودمو تو آغوش مهربونيات بندازم و گريه كنم.
خودت ميدوني كه خيلي سعي كردم اون طوري كه تو دوست داري باشم. ولي نشد.
امسال وقتي با كاروان راهيان نوري كه آرزو داشتم يه بار برم بهم اجازه ندادي.
اونموقع بود كه فهميدم نامه اعمالم خيلي سنگين شده كه اونجا هم راهم ندادن.
من كه مي خواستم برم اونجا تا بيشتر باهات حرف بزنم. نميدونم چي شد.
خدايا من هنوزم بهت اميد دارم. خودت مي دوني من كسي رو جز تو ندارم.
پس منتظرت مي مونم. همون قرار هميشگي...
خواستم تبریک بگم تولدت رو اما گوشه چشمام اشک جمع شد. باز بغض راه گلومو بست.
ياد روزايي كه پيشمون بودي افتادم.
ياد روزايي كه خونه پر بود از صداي خنده هات.
ياد روزايي كه با ذوق و شوق تولدت رو خودموني جشن مي گرفتيم افتادم.
امسالم ميخوایم تولدت رو خودموني جشن بگيریم.
ولی خودت میدونی که دیگه هیچ کس نمی خنده.
دیگه هیچ کس از ته دلش شاد نیست.
پس با صدایی لرزون میگم مهربونم مبارکه. 24 ساله شدی.
تولدت مبارك.....
روحت شاد داداش مهربونم
اللهم صلی علی محمد و آل محمد
دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده! و شایدم برای خلوت خودم و خودت!!!
روزها داره خيلي سریعتر از قبل میگذره...
رد پای عمر دیگه تو دفتر خاطراتم یا حتی وبلاگم هم نمی مونه...
خيلي سخت بود كه فكر مي كردم منو از بنده هات جدا كرده بودي.
خيلي خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درد و دل مي كني داره به حرفات
گوش مي ده يا پرده ي گناهات اونقدر ضخيم شده كه صدات بهش نمي رسه....
خدايا شكرت. چند روزيه كه بيشتر از هميشه حست ميكنم.
چون تو اين روزا، اينقدر با مهربوني منو بغل كردي و نوازشم ميكني كه يك لحظه
هم نميتونم ازت غافل بشم. خيلي دوست دارم.
خدا جونم يه ذوق و شوقي بهم بده كه شبا بيدار شم و باهات درد و دل كنم،
يك ركعتم كه شده نماز عشق بخونم.
خداجون يه كاري كن تا تو تنهايي هام آروم آروم اسم قشنگتو تو دلم صدا بزنم
و اونوقت مثل بنده هاي خوبت اشكاي منم سرازير شه .
خداجونم می خوام دلمو خونه تكوني كنم.
چرک و كثيفي هاي دنیا بدجوري روش اثر كرده. كمكم كن تا همون طوري دلمو پاك كنم
که روز اول تحویلم دادی، صاف صاف ، پاک و زلال.
و خدایا نذار بخوابم تا یادم نره بهت بگم خدایا شبت بخیر
نذار صبح رو شروع کنم اگه میخواد یادم بره بگم خدایا صبحت بخیر
خدايا منو ببخش بخاطر وقتايي كه به خونه دلم سر زدي و من نبودم...
چند روزیه که بوی آشنایی میاد. محرم اومده و حال هواشو با خودش آورده.
انگار خدا تو اين روزا به ما نزديك تر از قبل شده. اونقدر نزديك كه بوي عطرش همه جا رو پر كرده.
اين شبا همه حس غریبی دارن دلاشون گرفته ولي اين دل گرفتگي مثل هميشه نيست.
اشک میریزند وآه میکشند. اما این گریه ها مثل گریه هایی که تو غربت و تنهایی برای دل
شکسته شون میکردن نیست. اشک هاشون بوی عشق و معرفت میده.
بوی دوست داشتن از ته دل.
امسال هم در و ديوار سياه پوش شدن و آسمون رنگ ديگه اي داره. اما...
اما در ميان عزاداراي سياه پوش، جاي داداش عليرضا و اشكاش خاليه.
امسالم مثل پارسال پيرهن مشكي اش از كمد بيرون نيومد.
باورم نميشه كه رفته و من موندم و يك دنيا خاطره! خاطره تمام عاشوراهايى كه با هم مي رفتيم
امام زاده علي اكبر چيذر. خاطره روزهايى كه در غم امام حسين به سينه مى زد.
خاطره شب هاى شام غريبان كه مثل شمع اشك مي ريخت.
نمى دونم آيا اين روزا كسى اونو به مهمونى سفره امام حسين دعوت مى كنه؟
مطمئنم كه بازم براى على اصغر كوجولو اشك مى ريزه. مى دونم كه ياد امام حسين و كربلا از
دلش پاك نمى شه.اين منم كه بايد دوباره محرم را بدون حضور او سر كنم.
محرمى كه لباس مشكى اش تاشده داخل كمدش موند. محرمي كه ...
باز صداي طبل و زنجير مي ياد و حال من مثل هر سال دگرگون ميشه.
دسته ها دل کوچيک منو چه زود به تب و تاپ مي اندازند.
صدای "یا حسین" گفتنها بی قرارترم مي كنه. کاشکي اين بغض بترکه.
كاشكي دلم باروني شه. چقدر دلم تنگ شده بود برا اين شبا. آخه يكسال هر جا اسم
ابوالفضل اومد ياد محرم افتادم. خدا جون ممنونتم كه بازم بهم اجازه دادي
وارد محرم حسيني ات بشم. خداجون كمكمون كن اين روزا رو درك كنيم و قدر بدونيم.
از صاحب اين ماه ميخوام كه شفاعتمون كنه و تنهامون نذاره.
انشالله در اين محرم کربلايي بشيم .كربلايي به معناي واقعي کربلايي ...
خدا جون انقدردلم تنگ بود که نمی تونستم برات حتی بنویسم. انقدردلم تنگ بود که حرفاي
دلم سریع تراز کاغذ می گذشتند و دستام برای نوشتن تمام دلتنگیم ياريم نمی کردند.
انقدر دلم تنگ بود که هروقت به سختی دستام روی حروف می لغزیدند
تا کمی ازدلتنگیم كم كنند چشمام دیگه یاری نمی کردند.
انگاري همه چیزو همه کس دست به دست هم داده بودند تا دلتنگی هام رو فقط وفقط
توبشنوی و بدونی. نمي دونم شايد به خاطر اين باشه كه امسالم لياقت نداشتم
دعاي عرفه رو توعرفاتت بخونم.
ميگن امشب حاجيا ميرسند عرفات. تو چادرا که قدم بزنی صداي مناجات میاد.
یه عده رفتن دور اون تپه قشنگ که اقا دعای عرفه خونده رو گرفتن و طواف عشق میکنند.
هر كس تو خلوت و تنهايي خودش داره باهات حرف ميزنه. ميگن اونجا آسمون
نزدیکه نزدیکه، اجابت هست، عشق هست، اشک هست و کسی که می دونی برای حرفهات
گوشی شنوا داره وسینه ای گشاده و رازدار. اونجا ساده می توني دل بدي.
ساده می توني عاشق بشي.
اونا دستاشونو میبرند بالا نگاشون میکنی. یا رب میگن نگاشون میکنی.
سرهاشونو میندازن پایین نگاشون میکنی. نماز میخونند نگاشون میکنی.
شادند و شوق فردا رو دارن نگاشون میکنی. درسته، آوردیشون بهشون لطف کنی .
دنبال بهونه بودی بغلشون کنی. پس ما چي خدا؟
ما چيكار كنيم كه دلمون براي آغوش مهربونت تنگ شده.
اشكالي نداره. بازم صبر مي كنم. با اينكه جسمم رو نياوردي ولي دلم اونجاست.
گاهي وقتا به خودم مي گم: مگه میشه به اونا نگاه کنی، به مانگاه نکنی؟
مگه میشه به اونا لطف کنی، به ما نگاه نکنی. قربونت برم. درسته من مثل اونا نیستم
ولی توكه همون خدایی. همون خدای صحرای عرفات. همون خدای مشعرو منا.
همون خدای مهربونی که فردا دست رحمتشو رو سر تک تک حاجیا میکشه.
بغلشون میکنه و اشكاشونو پاك ميكنه و با لبخند بدرقه شون مي كنه.
اميدوارم كه به من سر تا پا گناه هم نگاه كنه.
چقدر زود اين مهموني قشنگ تموم شد. چقدر خوب از مهموني كه جز بدي
هيچي تو حرمت نياورد پذيرايي كردي.
آقا جون خيلي ممنونتم كه اجازه دادي دوباره گنبد زرد و طلايي و قشنگ تو ببينم.
چقدر دلم برای حرمت آقا تنگ شده. دلم برای نشستن تو حیاط و گره زدن
نگام به گنبد طلاييت تنگ شده.
چقدر دوست دارم دوباره بيام تو حیاط بشینم و با نگام به پنجره فولادت
باهات حرف بزنم واز نزديك حرفامو بهت بگم با اينكه مي دونم از ته دلم خبر داري.
چه صفایی داشت وقتی از آب سقا خانه خودمو سیراب می کردم.
چه صفایی داشت گوش کردن به صدای بال بال زدن کبوترهات.
چه صفايي داشت عطر خوش رواق دار الحجه.
راست مي گفت مامان اونجا مثل مسجد پيغمبر قشنگ و با صفاست.
چه صفايي داشت عصرا تو صحن جمهوري موقع نماز مغرب كه بوي عطر اسپند
سر تا سر حرم رو پر مي كرد. انگار هيچ اسپندي ديگه بوي اونو نميده.
چه صفايي داشت شب جمعه دعا كميل كنار پنجره فولاد و
نسيم خنكي كه موقع خوندن دعاي ندبه صبح جمعه زائراتو همراهي مي كرد.
چه صفايي داشت آخر شبا وقتي جوونا يه گوشه حرم روبروي گنبد طلات
ميشستن و مداحي و سينه زني مي كردن. چه حال غريبي رو اونجا بوجود مي آوردن.

آقا جون به اين زودي بازم دلم برات تنگ شده.
حتي براي حال و هواي مشهد هم دلم تنگ شده.
ای کاش منم یکی از اون کبوترا بودم تا همیشه پیشت مي موندم
و دور تا دور گنبد طلایی پرواز می کردم.
يادته، وقتي از پيشت اومدم باهات خداحافظي نكردم بلکه به گنبد طلایی نگاه كردم
و برای احترام دستم رو به سینه گذاشتمو سلام دادم و گفتم آقا ازت خداحافظی نمیکنم
که دوباره بیام، اشکهام جاری شد و از اینکه باید مي رفتم و دلمو گوشه گوشه
حرمت جا میگذاشتم تا دوباره برگردم.
دلمو گره زدم به پنجره ات دارم ميرم ... دوس دارم تا من ميام اين گره ها رو وا كني.
دوستاي خوبم
اگه دل شما هم مثل دل من برای امام رضا و حرم قشنگش تنگ شده و دلتون شکست، براي شادي روح آقا ابوالفضل كه يكي از عاشقاي امام رضا بود و چند روزی که براي هميشه رفته پيش امام رضا و جاش بين همه عزیزاش خاليه يه صلوات بفرستيد.
التماس دعا...
هنوزم با اومدن فصل پائیز به وجد میام و هوس نویی می کنم.
دلم می خواهد باز روپوش مدرسه بپوشم و بين شادی و غوغای بچه ها خودمو گم کنم.
پا به دنیایی بچگيهام بذارم و ازش لذت ببرم. بخندم، بدوم و بازی کنم،
فارغ از تمام دنیای بزرگانه ای که برای خودم ساختم.
با خوندن ايميلي كه از دوستم گرفتم يه دفعه بدجوري ياد اون موقعها افتادم.
يه قسمتايي از اون رو براتون گذاشتم. شايد بعضيهاتون مثل من با خوندنش
ياد روزاي خوش كودكي بيوفتيد.
دوست دارم تو نظراي قشنگي كه هميشه لطف ميكنيد و برام ميذاريد،
ايندفعه خاطره هاي قشنگ ايام مدرسه و بچگي هاتون رو بذاريد.
يادش به خير، تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا
سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!
يادش به خير، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر
کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت:
بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم.
يادش به خير، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بخاره،
پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون.
يادش به خير، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم
سر کلاس و به بچه ها پز میدادیم.
يادش به خير، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود
و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن.
يادش به خير، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون،
تو کتاب تعلیمات اجتماعی.
يادش به خير: بازيه "دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! "
یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد.
يادش به خير، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم،
تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون،
بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که
به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم.
يادش به خير: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد،
خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم .همیشه هم گچ های رنگی
زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه
يادش به خير، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی،
بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ
رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
يادش به خير، از جلو نظااااااااااااااااام ...
يادش به خير، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم.
يادش به خير، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم.
بعد تند ورق ميزديم ميشد انيميشن.
يادش به خير، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست،
اونا یه درس از ما عقب تر باشن.
يادش به خير، زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که
رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله.
يادش به خير، ، اون موقعها مچ دستمون را گاز می گرفتیم،
بعد با خودکار بیک یجای گازمون ساعت می کشیدیم مامانمون
هم واسه دلخوشیمون ؟ازمون می پرسید ساعت چنده، چه ذوقي مي كرديم...
يادش به خير، این بازیه "پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار "
يادش به خير، هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد..
يادش به خير، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم.
خلاصه، از میان تمام اين حرفها که يادمون مونده، تنها یه چیز میگم:
چقدر زود بزرگ شديم.
امروز كه برا سحر پا شدم خيلي خوابم گرفته بود.
اصلا حالشو نداشتم كه بلند شم.
يه دفعه به خودم اومدم گفتم مريم كجاي كاري ديگه آخراشه ها.
كم آوردي! داره ماهي كه يكسال عاشقش بودي تموم ميشه.
ديگه ممكنه فرصت نداشته ياشي.
سال ديگه معلوم نيست اين روزا رو ببيني ها.
اشك تو چشمام جمع شد.
باورم نميشه كه به اين زودي داره تموم ميشه...
می بینی؟!
زمان چقدر زود میگذره؟؟
كم كم ديگه بايد با اين ماه قشنگ و
با اين سفره هاي آسموني خداحافظي كنيم...
چه بخوای چه نخوای...
آره...
چه بخوای و چه نخوای باید بری...
باید بری و قبل از رفتنت باید از میزبانت
قول بگیری...
باید قول بگیری که بهت قول بده که
توضیافت سال ديگه هم هممون رو دعوت كنه...
آره باید ازش بخوای تا لایق دعوت باشی...
ازش بخوای که اگه بازم دعوت شدي
با سربلندی مهمونش بشی...
آخه میزبان ما همیشه و همه جا
هوای ما رو داره و همه کارامونو
می بینه...
آره...
باید مراقبت کارامون باشیم...
مراقب کارامون باشیم تا شرمنده نشیم...
چه آسمونی شده باشیم و
چه نشده باشیم...
بايد خداحافظي كنيم...
باید دعا کنیم که آسمونیمون کنه...
آسمونیمون کنه و بعد راهیمون کنه...
اگه می خوای آسمونی بشی...
اگه می خوای که به دنیا بیای...
باید تو هم بخوای...
پس بخواه ...
هنوز وقت هست...
تو رو خدا اگه آسمونی شدی آسمونی بمون و براي ما هم دعا كن
تا آسموني بشيم و آسموني باقي بمونيم....
يادمون باشه مبادا شب قدر بگذره
و ما بدون اينكه به اندازه ظرفيتمون قدرش رو بفهميم
با اين ماه پر بركت خداحافظي كنيم...
نمی دونم داری نگاهم می کنی یا نه. یعنی حقم درای تحویلم نگیری.
آخه بی معرفت تر از منو کجا دیدی؟ می دونم هی میام قول میدم و زیرش میزنم.
ولی بازم با همه بدی هام اومدم سراغت. آخه من که به غیر از تو کسی رو ندارم، کجا برم.
اينقدر مهربوني كه بازم در مهمون خونتو باز كردي و اجازه دادي قاطي مهموناي خوبت بشينم.
ازت ممنونم كه باز تونستم سحراي قشنگتو ببينم.
خداجون خيلي دلم تنگ شده بود برا ماه قشنگت برا نشستن سر سفره كرمت.
برا اشكايي كه بعضي وقتا دم اذون ميريختم.
خداجون تو همون طوری هستی که من دوست دارم یه کاری کن منم همونی بشم
که تو دوست داری. خدایا تو می تونی. تو نگاهت نافذه.
یه نگاه، فقط یه نگاه کنی من آروم میشم. كمكم کنی حداقل تو اين چند روزي كه از اين
ماه قشنگ مونده برا تو زندگي كنم. اون طوري بشم كه تو ميخواي. نذار وقتی شبای قدر
میرسه روم نشه باهات دو کلمه درد و دل کنم. بهم اجازه بده تا دوباره اسمهای قشنگتو
با همه گناهکاریم زمزمه كنم. دوباره الغوث الغوث خلصنا من النار يا رب ... بگم.
نيار اون شبایی که همه بیدارن و چشم انتظار ولي من رو سياه از خجالت نتونیم
به قرآنت دست بزنم چه برسه بالا سر بگیریمش. تو رو به جان همه خوبات نذار شرمنده
از این مهمونی برم بیرون. خدایا آبرو داری کن. نذار وقتی مهدی فاطمه پرونده امو
نگاه میکنه اشک بریزه. خدایا آرومم کن.
نيار اون روزي رو كه ميگن ماه رمضونم تموم شد. همه شادي ميكنن و عيد و به هم تبريك ميگن
و من گريه كنم كه اي واي اين ماه هم از دستم رفت و نتونستم هيچ كاري بكنم كه
خوشحالت كرده باشم. خدا جون به قول دكتر ميگم : من كه نمي تونم ، تو خودت خودتو يادم بنداز.
خداجون منو ببخش بخاطر تمام لحظه هايي كه منتظرم بودي و نيومدم ...
من و ببخش بخاطر تمام لحظه هايي كه من و ديدي و من نديدمت....
من و ببخش بخاطر تمام لحظه هايي كه برام خوب خواستي و من بد كردم...
من و ببخش بخاطر تمام لحظه هايي كه اميدت و نا اميد كردم...
من و ببخش بخاطر تمام لحظه هايي كه برام وقت گذاشتي و من وقت نداشتم...
من و ببخش بخاطر تمام لحظه هايي كه تنهام نگذاشتي و من خودم و تنها ديدم...
بخاطر تمام لحظه هايي كه به مهربون بودنت، بخشنده بودنت ، بزرگ بودنت شك كردم...
من و ببخش. من و ببخش...
با همه ی گناهکاریم دوستت دارم.
از طرف روسیاهترین بنده ات"مریم"
خداجون کمکم کن...
بنام مهربانترین مهربانان
خدايا!
به هر كه ميوه سنگين عشق مي دهي،
شاخه وجودش را می شكني.
تو خود مرهم شاخه شكسته ما باش.
اي خدا!
اي انيس تنهايان!
مونس مان باش.
واي پناه بي پناهان!
پناهگاهمان باش...
خدايا!
دل هايمان را در كوره عشق جلا بده
و جان هايمان را به نور معرفت، روشني بخش.
خدايا!
به دل هاي پروانه وش، شمعي شايسته عنايت كن كه
در پاي هر كرم شب تابي فرو نيايند.
و پيش چشم هر كور سويي جان نسپارند .
خدايا!
ما اگر بد كنيم، ترا بنده هاي خوب، بسيار است.
تو اگر مدارا نكني، ما را خداي ديگري كجاست؟
خدايا!
خلاء عظيم تنهايي را جز تو، كه مي تواند پر كرد
و زخم عميق غربت را جز تو، كه مي تواند مرهم گذاشت؟
خدايا!
كمكم كن كه جز به تو نينديشم . جز به تو دل نبندم و جز تو را
آرزو نكنم...
متن برگرفته از آثار جناب آقای سید مهدی شجاعی
خيلي دلم گرفته ...
وقتي میگن امشب شب آرزوهاست و می تونی هرآرزویی داری بگی ،
بغض گلوم رو میگیره!
وقتی دوباره یادت میندازن که یکی هست ، یکی هست که صداتو میشنوه
یکی که توی خلوت اشکات پا میذاره ،
یکی كه اونقدر نزديكه بهت كه حتي خودتم فکرش رو نمیتوني بكني!
اون میشنوه ... همیشه هم ميشنيده... اون داره نگامون ميكنه....
پس بگو...
بگو که چقدر بهش نیاز داری ...
بگو از دست دنيا زمين خوردی، خسته ای، میخوای دستاتو بگیره و بلندت کنه!
بگو ، هرچی تو دلته... بریز بیرون...فریاد بزن...
خودش گفته!
اون قول داده!
خداجون دستامون خالیه! دلمون لبریز گناه!
خدایا به حق این شب عزیز با ظهور امام زمان دلاي منتظر رو خوشحال كن.
خدايا همه رو به آرزوهاشون برسون.
خدایا كمكمون كن تا هموني باشيم كه تو دوست داري.
خدايا مارو عاشق خودت كن.
خدايا با شفاي همه بيمارا دل خانواده هاشون رو شاد كن.
خدایا روح همه اموات مخصوصا داداش علیرضا رو تو این شب عزیز شاد کن.
*********************************************************
اگه امشب دلت تا یه جاهایی پرکشید منو هم از یاد نبرید!
بنام آنكه پاكترين بانوي هستي را آفريد.
فردا يه روز خيلي قشنگه، یه روز به یاد ماندنی؛
روزی که حتما برای شما سرشار از خاطره های خوش و جشن و شادمانی بوده.
يادمه دو سال پيش ما هم براي اومدن اين روز كلي برنامه چيني ميكرديم
تا بهترين هديه رو براي مادرمون بخريم.
ولي امسال دومين سالي كه منو خواهرم تنها بايد بريم خريد.
آخه امسال دومين سالي كه مادرم از عليرضا
ديگه هديه نمي گيره. وقتي ياد اين لحظه مي افتم دلم ميگيره.
خيلي سخته آدم تو اين شرايط قرار بگيره.
ديروز داشتم بعضي از دلنوشته هاي قشنگي كه بچه ها توي وبلاگاشون
براي مادر از دست رفتشون نوشته بودن رو مي خوندم. گريه ام گرفت.
خيلي سخته وقتي حتي يه لحظه احساس كني كه مادر نداري. مادر واقعا
يه نعمته بزرگه كه خدا به بنده هاش عطا كرده. قدر اين نعمت رو بيشتر كسايي
مي دونن كه مادر مهربونشون ديگه كنارش نيست.
دوستاي خوبم در اينجا ازتون مي خوام تا دعا كنيد براي مادراني كه از دنيا رفتن و
مادراني كه الان بيمارن و روتختاي بيمارستان منتظر لحظه خوب شدنند.
مخصوصاً براي يكي از بهترين مادراي دنيا كه مدتي بيمار شده. دوست دارم با
خوندن چند بار آيه شريفه أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ شفاي
همه مادراي دنيا رو كه الان تو بستر بيمارين از خدا بخواهيم.
و در آخر روز مادر رو به مادر عزيزم و تك تك مادراي مهربون دنيا تبريك مي گم.
اميدوارم كه خدا سايه هيچ مادري رو از سر بچه هاش بر نداره.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!
روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ،دلواپسی!
روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !
روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!
روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود روز مادر یعنی
باز هم بهانه مادر گرفتن....
روزها ميگذره و ميگذره. ولي دلم نمي خواد حرف بزنم.! نه اينكه حالم بد باشه ها! نه!
حالم بد نيست. فقط دلم نمي خواد حرف بزنم يا حتي بنويسم. دلم مي خواد نگات كنم.
فقط نگاه.... تو هم منو نگاه كني.
نمي دونم چرا با اينكه مي دونم همين جايي. همين جا، لابه لاي نفس هام ،
توي تنهايي هام. ولي نمي دونم چرا همش نگام به آسمونه.
خدا جون منو ببخش كه يه وقتايي يادم ميره كه هستي. فراموشت مي كنم.
همينطور به گناهام ادامه مي دم. ولي مي دونم كه تو هيچ وقت فراموشم نمي كني.
مثل امرو صبح. همون موقعي رو مي گم كه خواب آلوده دو ركعت نماز صبحم رو خوندم.
داشتم با عجله سجاده و چادرم رو جمع مي كردم و مي رفتم. ولي انگار دوباره اومدي .
بهم گفتي: مريم براي چي اينقدر عجله مي كني. بازم كه داري ازم فرار مي كني.
اون موقع بود كه گريه ام گرفت. خدا جون منو ببخش كه اينقدر بدم.
وقتايي كه دلم مي گيره رو يادم مياد. فرياد مي زنم: "پس تو كجايي" تو آروم در گوشم
ميگي مريم من، من كنارتم.
وقتي كه قلبم بي تاب مهربونيات ميشه دست مهربو نتو رو شونه هام حس مي كنم.
اونوقته كه اشكام میچکه رو صورتم و مي گم
خداي مهربونم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم....
امروز 14 اردیبهشته...
علیرضا، یکسال گذشت. هنوز نمی تونم باور کنم که برای همیشه از پیشمون پر کشیدی.
دیگه خسته شدم از نبودنت، از دوریت خسته شدم، از اینکه با خاطره هات زندگیمو بگذرونم
خسته شدم. حتی از نفس کشیدنام هم خسته شدم.
دیگه با کی حرف بزنم. کار دیگه ای هم می تونم بکنم، جز اینکه آروم بیام سر مزارت و بهت بگم
داداشی من اومدم مهمون نمی خوای؟ بعدشم بشینم و برات سوره یس بخونم و باهات حرف
بزنم . ولی کو جواب؟ دیگه باید خودم جواب حرفای خودمو بدم. داداشی نمی دونی چقدر دلم
برا صدات تنگ شده. برا شوخی هات. برا وقتایی که دعوامون میشد و سر هم داد میزدیم.
کاش هیچ وقت سرت داد نمیزدم. کاش بودی...
حالا دیگه هر وقت دلم میگیره باید به عکسات نگاه کنم و باهات درد و دل کنم...
هر وقت دلم برا صدات تنگ میشه، چشمامو می بندم تا صداتو احساس کنم. هنوزم صدات تو
خاطرم مونده. ای کاش بیشتر پیشم می موندی...
داداشی تو به خدا نزدیکتری، ازش بخواه بیشتر از اینا کمکم کنه. داداشی اینجا خیلی از
دوستای مهربونم ازم خواستن که تو واسشون دعا کنی. یادت نره ها. همشون چشم انتظارن.
از وقتی رفتی دیگه از بهارم بدم اومده. دیگه بهار مثل اون موقعها برام قشنگ نیست.
دیگه با بارونش چشمای منم مثل ابرها گریه می کنن...
یادش بخیر اون موقعها با هم باغچه رو غرق گل می کردیم. حالا دیگه تو باغچه حیاط گل نکاشتم.
قشنگترین گلا رو تو باغچه کنار مزارت کاشتم. آخه چرا رفتی؟؟؟؟
وای. اصلا باورم نمیشه یکسال از رفتنت میگذره...
هنوزم باورم نمیشه یکسال بدون تو زندگی کردم...
هنوزم باورم نمیشه یکسال بدون تو نفس کشیدم...
و هنوزم باورم نمیشه که دیگه نیستی...
چقدر سخته .... بدون تو زندگی کردن...
چقدر سخته....
سلام خدای مهربون شاپرکهای مریم
دوباره شب جمعه شد و مریم دلش گرفته. منو یادت مونده هنوز. من همونی ام که یه زمان عاشق دلخسته ات بود. همونی که نمازای قشنگ قشنگ می خوند. اشک می ریخت و درداشو بهت می گفت. من از خودمم فاصله گرفتم. ولی حالا، از حالام چی برات بگم که خودت کاملاً می دونی. حالا دیگه تو نماز حواسم پرت میشه. تا نمازم تموم میشه زودی جا نمازو جمع میکنم و میرم. تو همون خدایی، تو که تغییری نکردی این منم که نغییر کردم. نمی دونم چرا اینقدر بهت کم محلی میکنم. با اینکه می دونم عاشق شنیدن صدای منی. عاشق ناله هامی. خدایا سال جدیدم شروع شد مثل سالای قبل. اگر چه سال تحویلش با سالای قبل خیلی فرق داشت و بدون حضور علیرضا خیلی سخت بود یا مقلب القلوب خوندن. خدا جونم دلم رو پر از نور خودت کن. لباس تیره و سیاه گناه رو که هر روز تیره تر میشه با نور خودت پاکش کن. تو برام همون خدایی که من دوست دارم پس یه جوری کن منم بشم همون مریمی که تو دوست داری. محبت خودتو تو دلم لبریز کن. منو عاشق خودت کن. آخه اگه تو نخوای و به من عنایت نکنی که من عوض نمیشم. خدا جون یه کاری کن مثل قبل نمازامو عاشقونه بخونم و حضورتو حس کنم و بعد از نماز مثل قبلاًها خودمو تو آغوش پر مهرت بندازم و آروم بگیرم.
خدایا یه سال دیگه هم گذشت و باز رسیدیم سرخط. بعضیا مثل من فقط دفترعمرمشون و سیاه کردن بدون اینکه مطلب خوبی توش حک کرده باشن. امیدوارم که همه ماها بتونیم امسال به دلامون قول بدیم که این دفترو با خوبیهامون پر کنیم.
خداجونم تو سال جدید روزی رو قرار بده تا بلاخره این همه منتظر چشماشون به دیدن اون آقای مهربونی که برای دیدنش لحظه شماری میکنن روشن بشه. خدایا آرزوهای همه دوستای مهربونم رو که بهم التماس دعا گفتن رو برآورده کن. به اونایی که ازم خواستن تا براشون دعا کنم برن زیارت کربلا یا امام رضا کمک کن تا بتونن برن. خدایا ما که غیر از تو کسی رو نداریم.کمکمون کن تا امسال بتونیم کمتر گناه کنیم و بیشترتو رو عبادت کنیم.خدایا لحظه ای مآ رو به خودمون وامگذار. خداجون همه مریضا رو شفا بده. خلاصه دل همه رو تو این سال شاد کن و تنشون رو سلامت.
همیشه وقتی تو تلویزیون می دیدم اعضای بدن كسائی كه مرگشون حتمی بوده به بیمارانی اهدا شده تا اونا زندگی دوباره بگیرن به این فكر می كردم كه چه آدمای با سعادتی بودن كه خدا این فرصتو بهشون داده تا بجای اینكه اعضای بدنشون بره زیر خروارها خاك و بعد از چند وقت پوسیده بشه تو بدن كسای دیگه زنده بمونه و بهشون زندگی ببخشه. یاد این آیه از قران كریم افتادم كه اگر كسی به یكی از انسانهای روی زمین جان بدهد مثل اینكه به همه موجودات روی زمین جان بخشیده. این فكر به ذهنم می اومد كه اگه بر حسب خواست و حكمت خداوند یك چنین اتفاقی برای من افتاد و یك چنین فرصتی به من داده شد، نكنه خانواده من بخاطر احساساتشون راضی نشن و منو از این سعادت محروم كنن.
وقتی در مورد این مسئله تحقیق کردم فهمیدم هزاران بیمار محتاج به پیوند با کلی رنج و عذاب تو لیست انتظار پیوند هستن و روزهای آخرعمرشونو لحظه شماری میکنن تا یکی پیدا بشه و اونا رو از این همه درد و رنج رها کنه. متاسفانه خیلی از این بیمارا اونقدر تو لیست انتظارمیمونند تا فوت می کنند. وقتی به چهره معصومشون نگاه میکنم اشکم جاری میشه. اونا اصلا راضی به مرگ کسی نیستن ولی دست تقدیر روزگاره دیگه کاریشم نمیشه کرد. خیلی ها که بر اثر تصادف یا هر چیز دیگه ای دچار مرگ مغزی میشن که یک مرگ غیرقابل برگشت می تونن با اهدا عضو جون چند نفر رو نجات بدن و کلی خانواده رو شاد کنن.
به نظرم هر کدوم از ما برای یه مأموریت بزرگ به زمین اومدیم . با این تفاوت که نسبت به مأموریتهای دیگه یه مقدار آزاد تریم. باید خیلی حواسمون جمع باشه تو این دنیا بعضیامون مأموریم تا جون یه نفر رو بهش برگردونیم. وقتی روی کارت موقتم و نگاه کردم این جمله رو که نوشته بود " مایلم اعضای بدنم را در زمان مرگم اهداءکنم،باشد که ادامه زندگی اجزای وجودم، نجات بخش زندگی دیگری باشد" یه حس آرامش عجیبی پیدا کردم و بی اختیارگریم گرفت. خوشحالم که اگه تمام عمرم رو بیهوده زندگی کردم شاید بتونم بعد از مرگم کمی مفید باشم. شاید خدا خواست و یکی از اعضای بدنم در این جهان فانی نقشی از من برجای بگذاره و سهمی از زندگی کسی باشه و یادی از زندگی گذشته ام. شاید قلبم در سينه اي بتپه و زمانی باشه که ریه هام برای یک زندگی نفس بکشد .
آري آغاز شده ايم آغازي دوباره تا دريابيم هرگز نخواهد مرد آنكه دلش زنده شد به عشق...
پس از شما دوستان و همراهان مهربونم میخوام كه اگه دوست دارین فرصت رو از دست ندین و با مراجعه به سایت قشنگ اهدای عضو این كار ارزشمند رو انجام بدین.
خرم آن روز كزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم وز پى جانان
